خرید بک لینک
به نام خدا

دارم کارای تسویه از اون ب و عل ی لعنتی رو انجام میدم

از اول هفته شروع کردم

از شنبه

امروز 4 شنبه است تازه امروز م دا رکم و میدن

اگه خدا بخاد خلاص شم از اون جا

شنبه که رفتم فائزه هم باهام اومد برا تسویه داشتیم حرف میزدیم توحرفاش گفت ها د ی ازدواج کرده

هفته قبل عروسیش بوده

ناراحت نشدم

اصلا احساس خاصی نداشتم انگار برام فرقی نداشته باشه ها

حتی بیشتر میتونم بگم خوشحال شدم

اما دیگه ذهنم از اون سمت این طرف نمیومد

فائزه هم که همش داشت از کانون و دانشگاهشون و .... حرف میزد اصن نمیتونستم به حرفاش گوش بدم

دنبال فرصت و بهانه بودم که با اکرم حرف بزنم

عصر همونروز بی دلیل بهش زنگ زدم و حرف و انداختم اونم تعریف کرد

البته خطم رایگان بود بخاطر تولدم

هیچی دیگه بعدا اکرم رو هم دیدم برام کلی تعریف کرد

اینکه عروسی ه ا د ی نرفته و مامانش و زن داداشاش از عروس خوششون نیومده بوده و رفته بودن مشهد و خونشون همون طبقه زیر خونه بابا اینای ه ا د ی هنوز و .....................

امروز صبح که داشتم میومدم سرکار ه ا د ی رو دیدم ترک موتورش خانومش بود

انقد حجاب داشت که صورتش معلوم نبود

خخخخخخخخخخخخخخخخخخ

خیلی هره بودن

خیلی خوشحالم که جای اون دختره نیستم

وقتی فکرش و می کنم میبینم نمیتونستم اون اخلاق گند و سردی های ها د ی رو تحمل کنم

خدایا شکرت که ه ا د ی رفت

م ه د ی رفت

خدایا شکرت

الحمدلله

برچسب: بالاخره, نویسنده: ابوالفضل زارعیان تاريخ: سه شنبه 9 آبان 1396 ساعت: 13:26

صفحه بندی