خرید بک لینک

وسط یه عالمه شلوغ پلوغی و رفت و آمد

وسط نبودن م ح م د ص ا ل ح و تنهایی ف زه و پر کردنش توسط من

مردی ام ی ر گونه به خلوتم نشست و اسیر خواهم شد خودم خوب می دانم ...

وسط روزمرگی های هر روزم

وسط تازه رسیدنم به صحیفه ی حضرت زهرا

وسط تازه شروع کار کردن کلاس قرآنم

وسط همه ی این بل بشو ها

سه شنبه بود فک کنم

نه دوشنبه بود

از صبح اش چند نفر فک کنم 3 یا 4 نفری زنگ زده بودن

خودم جا خوردم گفتم چه خبره کی شماره منو اینطور گسترده پخش کرده

ازقضا شماره اصلیمم زنگ می خورد

آره دوشنبه بود

خواهرش

هیچ شرحاتی نداد

منم چیز زیادی نگفتم

قرارمون شد سه شنبه غروب امام زاده

رفتم

ی خانم ساده

مث نسرین

بدون چادر

اولش گفتم کاش دیروز پشت تلفن بهش میگفتم سیستم من چطوری دیگه نه اون ب زحمت می افتاد

نه من

مهمونم داشتیم

خاله اینا خونمون بودن

شروع کار کردیم به حرف زدن

مث همیشه بیشتر من حرف زدم

از برادرش که حرف زد یه جوری بدم نیومد

اما تو ذهنم یکی شبیه آقای الهی علی اینا متصور شدم

گفتم اینم جوج تشریف داره

احتمالا

قرار شد زمان آینده عصرش بیان

پس روز آیندهش راهی بود حرم امام مهربانی ها

آمدن

مردی رشید

پیراهنی آبی

صورتش به خاطرم نمیاد درست

اما دل نشین بود

اولش حدود 2 دقیقه ای به سکوت گذشت

کلافه شده بودم

که چرا حرف نمیزنه

با ی سوال الکی و ساده ابتدا کرد

یواش یواش یخ مجلسمون وا شد

نشستیم گپ زدن

یه ساعتی شد فک کنم

از حرف زدن باهاش حال خوشی داشتم

وقتی خیلی گذشته بود گفتم ب نظرم بیه خسته شدن

گفت آره اونا خسته شدن (یعنی ما نه فقط اونا )

رفتیم

رفتن

روز آیندهش خواهرش زنگ زد

برا قرار بعدی

از اون روزه شده آ ق ا م و ن

خدا هرآنچه خیره برای بنده هات رقم بزن

تو خیره مطلقی

ما از ضمیر هم با خبر نیستیم

تو که عالم علی کل شی ما رو به راه راست هدایت کن

هر چی دادی شکرت

هر چی گرفتی شکرت

الحمدلله علی کل حال

برچسب: نویسنده: ابوالفضل زارعیان تاريخ: شنبه 28 شهريور 1405 ساعت: 1:35

صفحه بندی