هر بار همه چیز عوض میشه
تلاطم ها میخوابه و ساکت میشه یادت میوفتم
خوبه که هستی
گاهی وقتا آدرست هم گم میکنم
اما بعضی خاطره هامو که هیچ وقت هیچ جا ندارم اینجا هست
خاطره های هادی رو که بعد ازدواجم یا پاره کردم یا خط خطی
که الان پشیمونم
نباید اینکارو میکردم
الان س ر کارم
تو شر کت
پشت سیستم
یک ماه پیش از م ه د ی ج دا شدم
ط . ل . ا . ق گرفتیم
راحت شدم از دستش
برا همه شیرینی خریدم
از اون روز تا الان حالم خیلی خوبه
خداروشکر
درست برعکس روزی که ه ا دی رفت
و افسرده شدم
این رفت و دوباره زنده شدم
خیلی خوشحالم که دیگه نیست
روزی چندین بار خداروشکر میکنم
که خلاص شدم ازش
اما
هنوزم دلم برای هادی تنگ میشه
این روزها همون وقتایی که ااومد خواستگاریم
اواخر اسفند سال91 بود
یعنی نوروز 92
چند سال شد؟
3 سال؟
چرا فراموشش نمیکنم پس؟
هنوزم هست
یه جای مطمئن تو قلبم
که انگار گاهی وقتا برحسب شرایط درش بسته میشه و من فکر میکنم یادم رفته و تموم شده
اما باز که همه چی خلوت میشه یادش یادم میاد
مثل روز اول تازه
مثل روز اول تمیز
بدون غبار
بدون فراموشی
چند روز پیش غروب دم اذان مغرب جلو در مسجد........اسمش و یادم نیس پشت خیابان ت خ ت ی بود
نمیدونم اسمش چی بود
توی ماشین بود
من و مامان و ع ل ی جلو در مسجده بودیم
اون داشت میرفت میرزا تقی
اولش نشناختمش
اونم نگام کرد
من حواسم جای دیگه ای بود
مثل همیشه کلافه بودم
گرسنم بود
خسته بودم
میخاستیم بریم سر گذر
همدیگرو دیدیم چند لحظه وقتی رفت فهمیدم ه ا دی بود
محاسنش و نزده بود
شاید بخاطر فاطمیه
چقدر محاسن به تو می آید ه ا د ی
پیر شده بود
کاملا معلوم بود
اما هنوزهم دوست داشتنی بود برای قلب من
وقتی دیدمش حالم خوب شد
خوشحال بودم
خسته نبودم
سیر شدم
دیگه گرسنم نبود
مث همون روزا که بهش میگفتم وقتی تو رو میبینم سیر میشم
یادمه باهم رفتیم پدر خوب
رفتیم دیزی خوردیم
رفتیم بالاتر از موزه دفاع نشستیم
همه ی خاطره هاش برام زنده است
بر عکس خاطرات مهدی
که حتی وقتی میرم خونشون هم
به چشمم نمیاد
شب خوابشو دیدم
یه خواب شیرین
خوابی که بخاطرش تمام روز حالم خوب بود
خوابش که اینطوری حالمو خوب میکنه
ببین اگه خودش بود چی میشد!
خواب دیدم روبروم وایساده اومد جلو
نوک انگشتای دستمو گرفت تو دستش اومد جلو که آروم لپم و ببوسه تا نفسش خورد به صورتم یه قدم رفتم عقب
گفتم تو نامحرمی برو عقب از خجالت سرمو انداخته بودم پایین
(مثل همون خجالتهایی که همیشه وقتی میدیدمش داشتم)(همیشه میگفت چرا نگام نمیکنی)
با حالت التماس سرش و آورد پایین روبروی صورت منو بهم گفت زهرا بذار یذره سیر نگات کنم
منم از خجالت آب دهنم و قورت میدادم....... و بعد تموم شد رویای شیرین هادی تموم شد
به همین راحتی
به راحتی روزی که رفت
به راحتی 3 سال سکوتی که بین ما بود و هیچ وقت هیچ کس اونو نشکست
سکوتی که به قیمت تنهایی هردوی ما
سکوتی که به قیمت خراب شدن زندگی من
خون دل خوردن من
این همه مدت عمر....
نمیدونم به قیمت خیلی چیزهای دیگه ای که من نمیدونم و به سر هردوی ما اومده
منو هادی همیشه هردومون با حسرت به هم نگاه میکنیم
تو د ا ن ش گ ا ه
تو شهر
تو مسجد
تو مراسما
همه جا
همینه
کاش یکی یه کاری میکرد
دیشب به این فکر میکردم که اگه اون شب لعنتی نبود
الان من مامان بودم و اون بابا
الان خیلی چیزا فرق داشت
الان م ه د ی نبود
این همه سال غصه نبود
حتما حکمتی داشته هرچند
تقصیر خودم بود
کا ش اونشب که پیام میداد بیداری؟
جواب نمیدادم
کاش خواب بودم
همش بی تدبیری خودم بود
هنوزم صدای زنگش تو گوشمه
هنوزم حرفاش یادمه
هنوزم از زنگ اس ام اسی که اون موقع رو گوشیم بود استرس میگیرم
هادی تو هنوزم برای من زنده ای
هستی
نزدیکی
خیلی زیاد
درسته آغوشتو هیچ وقت تجربه نکردم
اما همون یه باری که دستمو گرفتی و بوسیدی لذتش می ارزه به هزارتا بغ ل ی که با مه دی زبون نفهم تجربه کردم
که هیچ کدومش برام لذت بخش نبود
اما هنوز یادمه دستمو بوسیدی
جاش هست
رو ی دستم
کاش بودی
توکل به خدا
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل زارعیان