اسفند آمد با تمام یاد آوری هایش که یادم رفته بود
اسفند اولین روزهایش که میگذرد با خودش بوی تو را می آورد حتی زمانی که در خاطرم نیستی عطر این روزها وادارم میکند تا به یاد آورمت
مثل همان روز اولی که رفتی
یادت هنوز هم گرم و تازه در یادم زنده میشود
هنوز هم توان بارانی کردن چشمانم را خاطراتت دارد
خاطراتی که دیگر غمگینم نمیکند حتی اگر بخاطرشان گریه کنم
فاطمیه بود
اسفند بود
فاطمیه است
اسفند ماه است
اسفند ۱۳۹۱
نوروز ۱۳۹۲
الان اسفند ۱۳۹۵
۴ سال از روزگار با تو بودن گذشته است و هنوز اینقدر در خاطرم زنده ای و شیرین؟؟؟؟
برای خودم هم باورش سخت است
شاید تنها کسی باشم که آرزو میکنم هر چه زودتر به رویای شهادتت برسی
چون تنها در اون صورت که میتونم تمام حرف هایی که نصفه و نیمه موند همنوزم تو دلمه بیام بهت بگم
بدون اینکه بری
بدون اینکه نگام نکنی
بدون هیچ مانعی
بالاخره ی روز همه ی حرفامو بهت میگم
همه ی حرفایی که ۴ ساله رو دلمه
هیچکس هم ندارم که براش اینا رو بگم
چون شنوندشتویی
فقط تویی
اونم نه الان
بعد از شهادتت
ه ا د ی یا برای همیشه برو
یا هیچوقت ....... نه
برای همیشه برو
برای همیشه برو
دقیق که فکر میکنم تحمل بودنت و ندارم
برای همیشه برو شیرین ترین خاطراتم
کاش وقتی بودی بزرگتر فکر میکردم
بزرگتر رفتار میکردم
کاش بزرگتر بودم و ........
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل زارعیان